درس زندگی
مرد ثروتمندي در ماشين آخرين سيستم خود با سرعت از خيابان ساكتي ميگذشت. ناگهان كودكي از ميان دو ماشين پارك شده تكه آجري به سوي او پرتاب كرد و به ماشينش برخورد كرد. راننده سريع ترمز زد و پايين پريد و ديد سپر ماشينش خراش برداشته. بطرف پسرك دويد. پسرك داخل كوچهاي دويد كه در انتهاي آن برادر فلجش از روي صندلي چرخدار روي زمين گلآلود افتاده بود. پسرك در حالي كه از ترس ميلرزيد گفت: آقا، اينجا خياباني خلوت است و بندرت كسي از اين خيابان عبور ميكند. برادرم زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. من مجبور بودم شما را براي كمك كردن به برادرم با پرتاب آجر متوقف كنم. مرد بسيار متأثر شد و بعد از بلند كردن برادرش از زمين، از پسرك معذرتخواهي كرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 10:3 توسط مانی تهرانی
|